كلمات قريبة

كلمات قريبة

  1. خَلَى:
    ج أَخْلَاء [ خلي ]: گياه ، علف .
  2. خَلَى:
    خَلْياً [ خلي ] النباتَ : گياه را چيد
    - المَاشِيةَ : براى دام و ستور علف و گياه چيد
    - الشعِيرَ فى المِخْلاة : گندم را در خرمنگاه جمع كرد .
  3. خَلِي:
    [ خلو ]: آنچه كه زنبور در آن عسل نهد
    - ج اخْلِيَاء و خَلِيُّون : تهى ، خالى ، فارغ از هرگونه غم و اندوه ، آنكه همسرى ندارد ؛ « خَلِيُّ البَالِ »: خالى از غم و اندوه ، بى غم .
  4. خَلِيَة:
    ج خَلَايَا : كندوى عسل ، ماده ى اوليه ى همه ى كائنات و موجودات زنده ، موجودات ساده ريز مانند ميكرُبها كه در يك كندو مى باشند اما اجسام مركب از گروهى كندوى بهم چسبيده تشكيل مى شوند ، خوابگاه و لانه ى شير .
  5. خَلِيج:
    ج خُلْجَان و خُلُج : رودخانه ، ريسمان ، كشتى كوچك
    - مِنَ البَحْر : قسمتى از دريا كه در خشكى پيش رفته باشد ، خليج ؛ « خَلِيجا النَّهْرِ »: دو طرف رودخانه .
  6. خَلِيس:
    مترادف ( الخَلْس ) است .
  7. خَلِيط:
    ج خُلُط و خُلَطَاء : آميزنده ، شركت كننده ، شوهر ، دوست ، همسايه ، قومى كه با هم در يك امر مشترك باشند ، كاه و گل كه بهم آميخته باشند ؛ « خَلِيطٌ مِن كَذَا » : مخلوط با چيزى ؛ « خَليطٌ من النّاسِ »: افراد اوباش و بى سر و پا كه با هم آميخته شده باشند .
  8. خَلَّى:
    تَخْلِيَةً [ خلو ] الأَمرَ عنهُ : او را رها كرد ؛ « خَلَّ عنكَ هَذِه المُيُولِ »: اين خواسته ها را از خود دور كن
    - سَبِيلَهُ : او را آزاد كرد ، مرد
    - بينهما : آن دو را با هم گذاشت و خود را كنار گرفت
    - البَائعُ بينَ الْمَشْتَرِى و الْمَبِيع : فروشنده چيز فروخته شده را به خريدار تحويل داد .
  9. خليج:
    سرخ مايل به قرمز , کهير , خليج کوچک , عوعوکردن , زوزه کشيدن ( سگ ) , دفاع کردن درمقابل , عاجزکردن , اسب کهر , خليج , گرداب , هر چيز بلعنده و فرو برنده , جدايي , فاصله ز دوري , مفارقت
  10. خلية:
    پيل , زندان تکي , سلول يکنفري , حفره , سلول , ياخته , کالج , دانشگاه , استادان دانشکده يا دانشگاه , استعداد , قوه ذهني , استعداد فکري , کيک کوچک شبيه حلقه , درهم اميختگي , شلوغي , تکان تکان خوردن , سواري کردن , گرده , کليه , قلوه , مزاج , خلق , نوع , اشوره , مخلوط , ترکيب , اميزش , اختلا ط , اميزه
  11. خلية عصبية:
    رشته مغزي و ستون فقراتي , ياخته عصبي
  12. خلي:
    جوهر سرکه اي , سرکه مانند , ترش
  13. خلية النحل:
    کندو , کندوي عسل , جمع شدن , دسته شدن ( مثل زنبور در کندو ) , جاي شلوغ و پرفعاليت , جاي کار وپر قيل وقال , مرکز تجمع , در کندو جمع کردن , اندوختن


 

المترجم الفوري