كلمات قريبة

كلمات قريبة

  1. نَدْبَة : مؤنث ( النَدْب ) است ، اسم مره است | - ج نُدْب و جج نُدُوب و أنداب : مرادف ( النَدَبَة ) است .:
  2. النَّدْبَة : مؤنث ( النَّدْب ) است ، اسم مرّه است | - ج نُدْب و جج نُدُوب و أنداب : مرادف ( النَّدَبَة ) است .:
  3. نَدَب :
    مص ، و - ج نُدُب : اثر زخم
    - ج أنداب : كمانى كه با سرعت تير را رها كند ، خطر گروگان گيرى در آنچه كه بر سر آن شرط بندى شود زيرا از آنِ برنده مى شود . : النُّدْبَة : ذكر و شمارش خوبيهاى مرده ، اسم است از نَدَبَ براى كسيكه به جنگ فرستاده مى شود .
  4. نَدَبَ :
    نَدْباً فلاناً للأَمر أو إلى الأَمر : او را بكارى فرا خواند و انجام آن را از او خواست
    - هُ الى الحرب : او را به جنگ فرستاد
    - الميتَ : بر مرده گريست و خوبيهاى او را برشمرد ؛ « يَنْدُبُ حظَّهُ »: از بخت بد خويش شكايت دارد .
  5. نَدَبَة :
    ج نُدْب و جج نُدوب و أَنْداب : نشانه زخم كه بر روى پوست بدن مانده است .
  6. نَدَحَ :
    نَدْحاً الشي ءَ : آن چيز را فراخ و گسترده كرد .
  7. نَدَرَ :
    نَدْراً و نُدُوراً الشي ءُ : آن چيز از جوف چيزى ديگر بيرون افتاد و نمايان شد ، كمياب شد
    - الشي ءُ من موضعهِ : آن چيز از جاى خود در آمد و افتاد
    - فلانٌ من قومهِ : از ميان قوم خود بيرون رفت
    - تِ الشّجرةُ : درخت سبز شد
    - النّبَاتُ : گياه برگ در آورد
    - الرَّجُلُ : مرد
    - الرَّجُلُ فى فضلٍ او علمٍ : آن مرد در فضل و علم نمونه و كم نظير شد
    - الشي ءَ : « آنرا » آزمايش كرد . : النَّدْر : مرادف ( النَّادِر ) است . : النَّدَرَى : نفيس كمياب . : النُّدْرَة : كميابى ., لنَّدْرَة : مرادف ( النُّدْرَة ) است ، پاره اى از طلا و يا نقره كه در معدن يافت شود .
  8. نَدُبَ :
    نَدَابَةً الرجُلُ : زيرك و تيزهوش شد .
  9. نَدِبَ :
    نَدَباً و نُدُوباً و نُدُوبَةً الظهْرُ : بر روى كمر نشانه هائى از زخم پديد آمد
    - نَدَباً الجرحُ : آثار زخم بر روى پوست سفت و زمخت شد .
  10. نَدْب :
    مص
    - ج نُدُوب و نُدَبَاء : آنكه بسوى فضائل شتابان باشد ، مرد ظريف و بىلايش ، آنكه در بر آوردن نياز خود سبكبال باشد ؛ « فَرسٌ نَدْبٌ » اسب بانشاط و تندرو .
  11. نَدْح :
    ج أَنْدَاح : بسيارى و فراخى ، زمين وسيع و گسترده ، پايه و دامنه كوه . : النِّدْح : آنچه كه از دور ديده شود ، سنگينى . : النُّدْحَة : زمين فراخ و گسترده . : النَّدْحَة : مرادف ( النُّدْحَة ) است .
  12. نَدَّدَ :
    تَنْدِيداً [ ندّ ] بالشي ءِ : چيزى را در ميان مردم شايع كرد
    - بِفُلانٍ : به او دشنام و سخنان ناپسنديده گفت ، عيبهاى او را آشكار ساخت
    - صوتَه : صداى خود را بلند كرد
    - الإِبِلَ : شتران را پراكنده كرد .
  13. نُدْح :
    ج أَنْدَاح : مرادف ( النَّدْح ) است .
  14. ندبة :
    جاي زخم يا سوختگي , اثر گناه , شکاف , اثر زخم داشتن , اثر زخم گذاشتن
  15. ندد به:
    نصيحت کردن , پند دادن , اگاه کردن , متنبه کردن , وعظ کردن


 

المترجم الفوري