كلمات قريبة

كلمات قريبة

  1. وَقَفَ :
    وَقْفاً و وُقُوفاً : ايستاد
    - فى المسألةِ : در موضوع شك كرد
    - القارئُ على الكلمة : خواننده در قرائت خود آخر كلمه را ساكن كرد و آنرا به كلمه بعد وصل نكرد
    - على الأمرِ : آن امر را فهميد و آگاه شد
    - وَقْفاً الدابَّةَ : ستور را از راه رفتن متوقف كرد
    - هُ عن الشي ءِ : او را از آن چيز منع كرد
    - فى وجههِ : در روى او ايستاد و اعتراض كرد ؛ « لا يَقِفُ دونهُ شي ءٌ »: چيزى جلوى او را نميگيرد ، چيزى مانع آن نميشود
    - على الحياد : بى طرف شد و به هيچ جهت يا گروهى گرايش نداشت
    - الدّارَ : خانه را در راه خدا وقف كرد
    - « وقفها لهُ و عليه » : خانه را بنام او وقف كرد
    - الأمرَ على حضور فلانٍ : كار را موكول به حضور فلانى دانست و آنرا نگهداشت
    - هُ على الذَّنْبِ : او را بر گناه آگاه كرد
    - القِدْرَ بالميقاف : با قاشق چوبى ديگ را بهم زد تا از جوش بيفتد
    - عليهِ : او را مشاهده كرد
    - وِقِّيفَى النّصرانى : با مسيحيت پيمان بست .
  2. وَقَل :
    سنگريزه ، بيخ شاخه هاى بريده نخل خرما كه بالا رونده به كمك آنها به آسانى از درخت بالا رود .
  3. وَقَلَ :
    وَقْلًا : يك پاى خود را بلند كرد و پاى ديگر را بر زمين ثابت نمود
    - فى الجَبَل : از كوه بالا رفت .
  4. وَقُل :
    من الخيل : اسبى كه از كوه بالا رود .
  5. وَقْف :
    مص ، بريدن كلمه از كلمه ما بعد خود ، دستبند ساخته شده از عاج يا هر گونه دستبند
    - عند اهل العروض : ساكن كردن هفتمين حرف متحرك از جزء مانند ساكن كردن تاء در مفعولات
    - من التُّرْس : سپرى كه دور آن از شاخ يا آهن ساخته شده باشد
    - ج أوقاف و وقوف عند الفقهاء : حبس كردن عين ملك و مصرف منفعت آن در راه خدا كه بر آن ( وقف ) اطلاق مى شود .
  6. وَقْفَة :
    اسم مرّة از ( وَقَفَ ) است ، شك و ترديد
    - من التّرس : مرادف ( الوَقْف ) سپرى كه دور آن شاخ يا آهن ساخته شده باشد .
  7. وَقْواق :
    [ وقوق ]: ترسو
    - ( ح ): پرنده اى كه تخم خود را زير بال نگه نمى دارد و آنرا در آشيانه برخى ديگر از مرغان مىفكند - عند العَامّة : در زبان متداول بمعناى مردى است كه هذيان گويد و سخن بى اعتبار بر زبان آورد .
  8. وَقَّفَ :
    تَوْقِيفا [ وقف ] هُ : او را ايستاند ، باز داشت كرد
    - القارِئَ : مواضع وقف را به خواننده آموزش داد
    - الدابَّة : ستور را نگهداشت
    - الجيشُ : لشكريان يكى پس از ديگرى ايستادند ،
    - الفرسَ : اسب را از راه رفتن باز داشت
    - المرأةَ : بر دست زن دستبند آويخت
    - السَّرْجَ : زين را به گونه اى درست كرد كه پشت را زخم نكند
    - الحديثَ : حديث و سخن را بيان نمود
    - المرأةُ يَدَيْهَا بالَحنّاء : زن دستهاى خود را حنا بست
    - فلاناً على ذَنْبِه : او را به گناهش آگاه كرد .
  9. وُقْنَة :
    ج وُقنات : آشيانه پرنده .
  10. وقف :
    ايستادن , موقوف شدن , دست کشيدن , گرفتن , وقفه , ايست , توقف
  11. وقفة :
    مطرح کردن , گذاردن , قراردادن , اقامه کردن , ژست گرفتن , وانمود شدن , قيافه گرفتن , وضع , حالت , ژست , قيافه گيري براي عکسبرداري , ) سوال پيچ کردن باسلوال گير انداختن
  12. وقواق :
    فاخته , صداي فاخته دراوردن , ديوانه


 

المترجم الفوري