کلمات نزدیک

ترجمه و معنی طلق در فرهنگ لغت عربی-فارسی المعانی

  1. طَلَق :
    مص ، و - ج أَطْلَاق : ريسمان محكم بافت ، تسمه چرمى ، حركت يك گام است در دويدن اسب ؛ « اصَبْتُ مِن مَالِه طَلَقاً »: سَهمى از دارائى او به من رسيد .
  2. طَلَقَ :
    طَلْقاً الشي ءَ فلاناً : آن چيز را به او , اد
    - يَدَه بِخَيْر : دست خود را براى كار نيك دراز كرد .
    - - طلاقاً تِ المَرْأَةُ مِنْ زوجها : از شوهرش جدا و دور شد .
    - طُلُوقاً و طُلُوقَةَ اللّسَانُ : آن زبان فصيح و بليغ شد .
  3. طَلُقَ :
    طُلُوقَةً و طَلَاقَةً الرجُلُ : چهره اش باز و خندان بود .
  4. طَلِق :
    بدون قيد ؛ ( لسانُهُ طَلِق ): او فصيح و بليغ است ؛ « رَجُلٌ طَلِقُ الوجه »: مرد خنده رو .
  5. طَلِقَ :
    طَلَقاً : دور شد ، فاصله گرفت .
  6. طَلْق :
    بدون قيد ؛ « رَجُلٌ طِلْقُ الوَجْهِ »: مرد خندان و گشاده رو
    - الطِّلْق : چيز حلال مُطلق ؛ « طِلْق اللِّسانِ »: زبان فصيح .
  7. طَلْق :
    مص ، و - ج أَطْلَاق : روده ها ، ( ح ) : آهو ، بدون قيد ؛ « رَجُلٌ طَلْقُ اليدين »: مَرد دست و دل باز ؛ « رَجُلٌ طَلْقُ الوجه »: مرد خندان و گشاده روى و نيز اين تعبير را « طَلْقُ المُحَيَّاه » گويند ؛ « طَلْقُ اللِّسانُ » مرد فصيح و بليغ ؛ يومٌ طَلَق »: روزى كه هوا نه سرد است و نه گرم ؛ « فِى الهَوَاءِ الطَّلْق »: در بيابان و هواى آزاد ؛ « الطَّلَق » پودر تالك ، نرم و صاف .
  8. طَلَّقَ :
    تَطْلِيقاً [ طلق ] المرأَةَ زوجُها : آن مَرد همسرش را طلاق داد
    - قومَهُ : قوم خود را ترك كرد .
  9. طُلُق :
    بدون قيد ؛ « لِسانُهُ طُلُقُ »: خوش بيان و فصيح .
  10. طُلْق :
    بدون قيد و بند ؛ « حُبِس طُلْقاً » : بى دستبند و يا پاى بند زندانى شد ؛ « رجلٌ طُلْقُ الوجهِ »: مرد خندان و نيز اين تعبير را طُلْقُ المُحَيّا » گويند .
  11. طلق :
    طلق , طلق زدن به , باطلق ساختن
  12. طلق ناري:
    تير اندازي , گلوله , تير , زخم گلوله , تير رس


 

مترجم سریع آنلاین